
امروز مرگو به چشمام دیدم. دز قرصی که برام زیاد بودو خوردم و رفتم تو مترو و...یهو دیدم قادر نیستم رو پاهام وایسم، حالت تهوع دارم و در عرض 2 دیقه چشمام هیچجارو نمیدید! کل لباسام خیس و صورتم مثل مرده یخ بود.چیشده بود؟ فشار و قندم تا ته افتاده بود!و کل روزو اب قند و ابجوش نبات و نمک خوردم تا واسه مهمونی امشب رو پا باشم و زنده بمونم!کاری به حال بدیش ندارم ولی حس اینکه یه لحظه چشمام هیچ جارو نمیدید خیلی ترسناک بود.. ...
ادامه مطلب
1186. امروز مرگو به چشمام دیدم. دز قرصی که برام زیاد بودو خوردم و رفتم تو مترو و...یهو دیدم قادر نیستم رو پاهام وایسم، حالت تهوع دارم و در عرض 2 دیقه چشمام هیچجارو نمیدید! کل لباسام خیس و صورتم مثل مرده یخ بود.چیشده بود؟ فشار و قندم تا ته افتاده بود!و کل روزو اب قند و ابجوش نبات و نمک خوردم تا واسه مهمونی امشب رو پا باشم و زنده بمونم!کاری به حال بدیش ندارم ولی حس اینکه یه لحظه چشمام هیچ جارو نمیدید خیلی ترسناک بود.. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۳ سا...
ادامه مطلب
عزیزترینم..شبونه میرسیمبیا که فردا..به خونه میرسیم..شروین_ شبونه + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:54 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
به طور تقریبی تاریخ دفاعم مشخص شده و پر از هیجان و استرسم...
ادامه مطلب
تماشای پرندهها بالای کارون ولشخیابوناسوت زدناشپ شپ بارون ولش...عموزنجیرباف_چاووشی + نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:36 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
یه روز سرمو میکوبم به دیوار از دست چرت و پرتای تو خونه....
ادامه مطلب
داشتم با جمینی عزیز صحبت میکردم و چه زیبا گفت:اینکه الان بغض کردی، نشونه ضعف نیست، بلکه نشونه اینه که داری احساساتت رو به خوبی مدیریت میکنی. گاهی اوقات، بهترین کار اینه که به احساساتمون اجازه بدیم که بیان بشن. + نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:50 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
از خونه خستم از رابطه میترسماز درس خستماز سرکار رفتن بدم میادفکر کنم باید برم کارتن خواب شم.من کینه ای نیستما ولی یادم نمیره روزی که بخاطر قهر با پ اجرای منو نیومدین و از طرفی بعدش که حالم بد شد و فقط گفتم بیاین سازمو بگیرین گفتین ای بابا روز تعطیلی اسیرمون کردی:)))من کینه ای نیستم ولی کلی دلیل دارم که دلخور باشم ولی خب دلخوری چه فایده داره؟ + نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:18 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
یه صبح دیگه!این روزای پر انرژی و پر تلاشمو دوست دارم. میدونم خیلی از برنامم عقبم ولی خب این روتینو دوست دارم اینکه تا یه تایمی کارمو تموم کنم و بشینم سر پایان نامه!خوشحالم که تو این روزا قرار دارمکاردرستصمیم برای رابطه قشنگمونتصمیم برای تغییر شغلو... + نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 10:27 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
خب خسته شدم:)))کارای شرکتو تموم کردم و باید برم سراغ درسشاید ناهار بخورم درست شه! + نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 13:4 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
میدونی؟ امشب خیلی دلم برا خودم سوختخیلی بی پناه موندم..نمیخوام گلگی کنما ولی خب خیلی تنها شدم یهوتکلیف خانواده که از اول معلوم بودمب توهم که رفتی من دیگه نتونستم به کسی بگم چقدر و چرا حالم بده..خوشحالم که نیستیا ولی خب وقتی تو بودی میشد باهات حرف زد..اصلا دلداری نمیخواما فقط دلم برا خودم سوخت..تو وجودم یه ادم25 ساله از عصبانیت و یه دختر 6 ساله از ناراحتی گریه کرد ولی تو ظاهر گفتم باشه و هیچ واکنشی نداشتم..حقیقتا الان بغضیم و از بغض صدام گرفتهاین حرفا میگذره ولی این لرزش دستا باهام میمونهمن دارم ترک میکنم از علاقه خودم و منطقی بودن و احساسات زیاد شما به دیگران و توقعاتتون.. + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 22:31 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوان...
ادامه مطلب
میتونم به جرئت بگم امروز سمترین موزیکای قرن رو گوش کردم.از شکر منه شروع شدیدونه فرامرز اصلانی عزیز گوش کرذمدوباره رفتم محسن لرستانیو زنگ بزن امبولانس و این جفنگیاتواسه اینکه تنها نباشمم با بچهها گوش کردیم که همه رو سمی کنم + نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 15:14 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
دارم عجیبترین و شاید شیرینترین روزای عمرمو زندگی میکنم.من هنوز باورم نمیشه که انقدر پیش رفتیم و خانوادهها نفر جدید رو پذیرفتن..نمیدونم حسم چیه یه لحظه دارم میترکم از ذوق و یه لحظه غم میگیره ته دلمو..غم اینکه بهخاطر یه آدم اشتباه خیلی پیش خانوادهم نبودم و افسردگی رو بغل کرده بودم. الان هم که ممکنه تا چند وقت دیگه این خونه قشتگ رو ترک کنم و برم سر زندگی خودم. البته بهتر بگم بریم سر زندگی خودمون.حتی همین الانم با یه لبخند ریز و بغض دارم تایپ میکنم. واقعا عجیبه.. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 14:58 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
چیز مهمی ندارم بگم فقط اینکه حالم بهتره!چیزی فرق نکرده ولی خب جلسه مشاوره دیروزم فوقالعاده بود.تازه فهمیدم که چه اختلالاتی دارم و باید رفع بشه.دیشب دو ساعت تمام حرف زدم و خب تهش حالم بهتر بود.حتی وقتی رسیدم خونه نشستم کار کردم.ریحانه هم دفاع کرد و تموم شد!راحت شدالانم ناهارمو خوردم و نشستم سرکارقرار بود امروز برم ع.ک رو ببینم ولی خب خواب موندم و فکر کنم ازم ناراحت شد.میخواد کمکم کنه ولی خب حوصله ندارم واقعیتش.همین و همین! + نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 14:14 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
بگذریم از عکس تو که تو اتاقمه.. بگذریم!...
ادامه مطلب
دیروز برای اولین بار سوار موتور شم و نگم که چقدر چسبید.آشنایی با ارژنگم که از عجایب بود! + نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 10:21 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
- من دارم میرم تا هفته دیگه فقط اینجام + یا مریم مقدس:))))...
ادامه مطلب
یکی از عجیبترین لحظههای زندگیم وقتی بود که تو دروازه دولت 7 صبح داشتم له میشدم و خانمی که کنارم وایساده بود زد رو شونهم و گفت کرم مرطوب کننده داری؟! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:58 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امشبم مثل شبای دیگه دلم میخواد حرف بزنم...
ادامه مطلب
چرا وقتی از دستشویی اومدم بیرون بهم گفت خسته نباشید :/...
ادامه مطلب