امروز یهو یادم افتاد که عید سال 98 با بچه ها رفتیم باغ کتاب و یادم نیست سرچی اما حالم بد بود ولی کاملا بی دغدغه بودم. حدود 1 ساعت تو مترو نشستم واسه خودم آهنگ گوش کردم و قطارا یک به یک از جلو چشمم گذشتن
شاید باورتون نشه ولی دلم برای این حجم از بیدغدغگی تنگ شده!
اینکه وقتی جاییم هی ساعتو چک نکنم.
مهم نباشه با کدوم قطار میرم.
اگه مترو جلو پام بسته شد و رفت حرص نخورم.
حتی بشینم قطار بره و من تو حال خودم باشم.
خلاصه که اگه تو این حالتین قدر بدونین..
و نکته اخر: پودر قهوه، نسکافه، موکا و... ایرانی نخرید که مزه آب میده.
برچسب:
نویسنده: مهدی رضایی