دیشب پیام داده که حرف بزنیم؟ وقت داری؟
میگم اره چیشده؟ چون هیچوقت اینجوری بهم نمیگفت مطمئن شدم یه چیزیش شده. بغض کرده که ببخشید ازین سر دنیا باید غصههامو گوش کنی و قلبم جمع شد برای این بچه. اگه الان اون سر دنیا نبود کلی بغلش میکردم تا دیگه غصه نخوره :((
میگه ادمای اینجا بدن. دارن اذیتم میکنن و تک تک حرفاشو با تمام وجودم درک کردم. اخرین بار که به مشاورم گفتم تمایل بیشتری برای دوستی و ارتباط با پسرا دارم گفت خب داری! مشکلی نیست که آرکتایپتم اوکیه. بماند که این چند وقت خودم یکم لاس زدم ولی خب کلا از بچگیم همینجوری بودم. این بچه هم همینه. ماها کلا از 3 سالگی ور دل پسرخاله پسر عمو داشتیم پول بازی میکردیم بجای خاله بازی.
حالا پیام داده که پشت سرم حرف زدن. بابا لعنتی درس خوندی کار کردی مهاجرت کردی رفتی یه کشور توسعه یافته که بیای بگی به یه دختر یا حتی برعکسش بگی چرا دوستات از جنس مخالفتن؟
اینجاس که میگن هرجا بری اسمون همین رنگیه. هر گوهی باشی همونجوری میری.
برچسب:
نویسنده: مهدی رضایی