میخواستم ببینمش گفتم وسایلمو میبرم دانشگاه اونجاانجام میدم کارارو بعدم میرم پیشش.
نزدیکای دانشگاه بودم کارفرمام زنگ زده که کارا رو بندازیم برای عصر.
حالا منم با یه مقنعه سیاه گرم نشستم وسط سالن دانشگاه که دست کمی از شهر ارواح نداره. تقریبا همه جا به جز سایت که یسری کاررا دار نزحمت میکشن کسی نیست!
فنام اسما روشنه ولی هوا گرمه. یکم دیگه بمونم شاید پاشم برم کافه ای چیزی یکم خنک شم لااقل :/
البته میخوام پولامو جمع کنم نرم بهتره
برچسب:
نویسنده: مهدی رضایی