
1181. هفته گذشته از شرکت استعفا دادم و فعلا دارم پروژه ای کار میکنم.اولین بارون پاییزی هم اومد و به به! + نوشته شده در شنبه هفتم مهر ۱۴۰۳ ساعت 11:20 توسط D0KH74R D!V00N3H | ...
ادامه مطلب
من از ادم جدید و برقراری ارتباط دوباره میترسم.....
ادامه مطلب
بگذریم از عکس تو که تو اتاقمه.. بگذریم!...
ادامه مطلب
امسال خش خش نکردیم رو برگا.. کجا رفتی اخه.....
ادامه مطلب
گفتم نباشی این زندگیمه.. نگو نگفتیگفتی بسازم با روزگارم..گفتم محاله طاقت بیارم.. نگو نگفتی.. + نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:14 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز با یکی از بچه های شرکت که خیلی صمیمی نیستیم تنهاییماز صبح گریه کردم تا برسم شرکت. نصفش غم نصفش شوق + نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 11:22 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنماکنون که پیدا کردهام بنشین تماشایت کنم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 19:34 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
رفتم سرکار و رئیس جدید شخصا دوبار زنگ زده میگه کاری نداری؟ اوضاع اوکیه؟چقدر دارم لذت میبرمشدیدا حس میکنم که از جای قبلی بهتر ظاهر شدم و احساس بهتری نسبت به خودم دارم.خدایا شکرت + نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 12:55 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز م .ف اومده بالا سرم یکم پرس و جو کرد و گفت اوکی ای راضی ای؟ گفتم اره و یکم صحبت کردیم .تهش یدونه زد رو شونمو رفت:)) حس خوبی داد.الان متنم تموم شده. احتیاج دارم دو دیقه چشمامو ببندم هیچ کاری نکنم یکم مغزم خالی شه. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 16:31 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
دیروز برای اولین بار سوار موتور شم و نگم که چقدر چسبید.آشنایی با ارژنگم که از عجایب بود! + نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 10:21 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
با اتفاقات جدید، خوشحالم که دارم از کندو میرم!...
ادامه مطلب
عصرا دل آشوبه پوستمو میکنه... دوست دارم گریه کنم الان کاش دستام نلرزه...
ادامه مطلب
فکر کنم نسبت به سنم خیلی بچم:(...
ادامه مطلب
چرا باید از تو آجیلی که با کلی ذوف و شوق خوردم شپپره در بیاد :(((...
ادامه مطلب
پریودی، هوا سرده میری زیر اسپیلت. چایی نباتتو میخوری و یه صدای نرم زیر گوشت میخونه که مواظبم باش... + نوشته شده در چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 16:20 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
- من دارم میرم تا هفته دیگه فقط اینجام + یا مریم مقدس:))))...
ادامه مطلب
یکی از عجیبترین لحظههای زندگیم وقتی بود که تو دروازه دولت 7 صبح داشتم له میشدم و خانمی که کنارم وایساده بود زد رو شونهم و گفت کرم مرطوب کننده داری؟! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 10:58 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
طبق معمول خوابم میاداهنگ/بادسرد/چایی نبات غلیظ/بارون هیچکدوم جواب نداد. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ساعت 11:36 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
دیروز آخرین جلسه تراپیم با خانم دکتر م.ش بود و حقیقتا غمم گرفته. دلم براش تنگ میشهدیروز به این نتیجه رسیدیم که نباید تو خونه بیش از حد صحبت کرد و درگیر شد چون که نتیجهای هم نداره!با توجه به این صحبتا امروز صبح خواب موندم و متاسفانه خونه نشین شدم!خلاصه که اینطوردیشبم بچهم دلخور شد ازم احتمالا. چون وسط حرفامون خوابم برد. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ساعت 20:42 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
کلافه هستم. سردرد دارم. باید دوش بگیرم ولی حال ندارم.یه داستانی که درگیرشم اینه که دمای بدنم یهو میره بالا شرشر عرق میکنم و یهو دمای بدنم کم میشه و یخ میکنم. برای این دکتر برام آزمایش چربی نوشت باید زودتر برم سراغش.دستام سرده. یکم کمرم گرفته هنوز.دلم میخواد باز فردا برم پیش جادو ولی دیگه روم نمیشه. تنهایی داره اذیتم میکنه. امیدوارم ته این قصه خوب باشه. + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 19:37 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب