
1185. پریود و سرماخوردم و امروز همه رفتن رو مخم و خستم. + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان ۱۴۰۳ ساعت 22:45 توسط D0KH74R D!V00N3H | ...
ادامه مطلب
ببینین کی دفاع کردههههه! بالاخره ارشد هم تموم شد خدایا شکرت...
ادامه مطلب
داشتم با جمینی عزیز صحبت میکردم و چه زیبا گفت:اینکه الان بغض کردی، نشونه ضعف نیست، بلکه نشونه اینه که داری احساساتت رو به خوبی مدیریت میکنی. گاهی اوقات، بهترین کار اینه که به احساساتمون اجازه بدیم که بیان بشن. + نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:50 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
کاش این روزا کمتر حرص بخورم که هی دست و گردنم سر نشه...
ادامه مطلب
امروز مامان رفت سراغ چکاپش و انگار که اوضاع خوب نیست با اینکه دلم خیلی ازش پره ولی دلم گرفته و ناراحتم.. + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 14:34 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
میدونی؟ امشب خیلی دلم برا خودم سوختخیلی بی پناه موندم..نمیخوام گلگی کنما ولی خب خیلی تنها شدم یهوتکلیف خانواده که از اول معلوم بودمب توهم که رفتی من دیگه نتونستم به کسی بگم چقدر و چرا حالم بده..خوشحالم که نیستیا ولی خب وقتی تو بودی میشد باهات حرف زد..اصلا دلداری نمیخواما فقط دلم برا خودم سوخت..تو وجودم یه ادم25 ساله از عصبانیت و یه دختر 6 ساله از ناراحتی گریه کرد ولی تو ظاهر گفتم باشه و هیچ واکنشی نداشتم..حقیقتا الان بغضیم و از بغض صدام گرفتهاین حرفا میگذره ولی این لرزش دستا باهام میمونهمن دارم ترک میکنم از علاقه خودم و منطقی بودن و احساسات زیاد شما به دیگران و توقعاتتون.. + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۳ ساعت 22:31 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوان...
ادامه مطلب
بعد از کلی کار کردن میری که یسری موارد رو فیکس کنی و میبینی که عه رو قدم اول وایسادی!خستگیش به تنم موند و دارم از سردرد میترکم..یه صداییم داره تو گوشم میخونه که..Cause sometimes I look in her eyesAnd that's where I find a glimpse of usAnd I try to fall for her touchBut I'm thinking of the way it wasSaid I'm fine and said I moved onI'm only here passing time in her armsHoping I'll findA glimpse of us + نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:11 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز سردرد وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم که فکر کنم بخاطر استرس و عصبی شدن بود.یجورایی مثل حمله عصبی بهم دست داد و اگه کیا بهم قرص نمیرسوند الان مرده بودم رسما!به جرئت میتونم بگم تاحالا تو عمرم همچین سردردی نداشتم و وحشتناک بود. حس میکردم سلولای پیشونیم داره از درد منفجر میشه.نمیدونم شمام خستگی بعد از درد دارین یا نه؟ولی الان حس میکنم بخاطر دردی که کشیدم کل بدنم بی حسه و باید بخوابم! + نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ ساعت 17:33 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز دقیقا تو موقعیت هفته پیش بودم تا این تفاوت که کارام خوب پیش رفته بود و استادم تقریبا از م تعریف کرد. و به خودم نسکافه جایزه دادم + نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر ۱۴۰۳ ساعت 11:35 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
الان داشتم فکر میکردم که چقدر شرایط مثلا سخت و دشواری دارم. بعد دیدم نه بابا کلا زندگی همینه و خب ماییم که سخت میگیریم.پس شل کن بره! + نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۳ ساعت 8:32 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
دوباره سر شدن دستم زیاد شده. احتمالا باید یه دکتر برمفکر کنم برای دیسک گردنه + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:3 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
پسر قشنگم تو یه کاری کردی که من بعد مدتها از خوشحالی داشتن یه آدم گریه کنم.. + نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین ۱۴۰۳ ساعت 13:10 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
من از ادم جدید و برقراری ارتباط دوباره میترسم.....
ادامه مطلب
بگذریم از عکس تو که تو اتاقمه.. بگذریم!...
ادامه مطلب
امسال خش خش نکردیم رو برگا.. کجا رفتی اخه.....
ادامه مطلب
گفتم نباشی این زندگیمه.. نگو نگفتیگفتی بسازم با روزگارم..گفتم محاله طاقت بیارم.. نگو نگفتی.. + نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 12:14 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز با یکی از بچه های شرکت که خیلی صمیمی نیستیم تنهاییماز صبح گریه کردم تا برسم شرکت. نصفش غم نصفش شوق + نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 11:22 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنماکنون که پیدا کردهام بنشین تماشایت کنم... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 19:34 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
رفتم سرکار و رئیس جدید شخصا دوبار زنگ زده میگه کاری نداری؟ اوضاع اوکیه؟چقدر دارم لذت میبرمشدیدا حس میکنم که از جای قبلی بهتر ظاهر شدم و احساس بهتری نسبت به خودم دارم.خدایا شکرت + نوشته شده در شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 12:55 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب
امروز م .ف اومده بالا سرم یکم پرس و جو کرد و گفت اوکی ای راضی ای؟ گفتم اره و یکم صحبت کردیم .تهش یدونه زد رو شونمو رفت:)) حس خوبی داد.الان متنم تموم شده. احتیاج دارم دو دیقه چشمامو ببندم هیچ کاری نکنم یکم مغزم خالی شه. + نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 16:31 توسط D0KH74R D!V00N3H | بخوانید...
ادامه مطلب